نوشته شده توسط : dastan98

 


داستان های کوتاه و خواندنی

 

دختر کوچولو و پدرش از رو پلی میگذشتن.

پدره یه جورایی می ترسید، واسه همین به دخترش گفت :

«عزیزم، لطفا دست منو بگیر تا نیوفتی تو رودخونه.»

دختر کوچیک گفت :

نه بابا، تو دستِ منو بگیر.. پدر که گیج شده بود با تعجب پرسید:

چه فرقی میکنه ؟؟؟ !!!

دخترک جواب داد: 

«اگه من دستت را بگیرم و اتفاقی واسه م بیوفته،امکانش هست که من دستت را ول کنم.

اما اگه تو دست منو بگیری،من با اطمینان میدونم هر اتفاقی هم که بیفته،هیچ وقت دست منو ول نمی کنی.»

منبع: **فائزه جون**




:: بازدید از این مطلب : 316
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : جمعه 10 شهریور 1391 | نظرات (1)
مطالب مرتبط با این پست
لیست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

[Comment_Avator]
سارا در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
سلام

از خوندن داستان های کوتاه و زیبای شما لذت بردم .

بعضیاش واقعن زیبان .

نمیدونم این داستانها مال خودتونه یا نه ؟ اما قشنگن و تاثیر گذار .

شاد باشین دوست من !


💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران