نوشته شده توسط : dastan98

 اعتقاداتمان را چند می فروشیم؟


در مرکز تبلیغ اسلامی بود . در یکی از مراکز اسلامی لندن. عمرش را گذاشته بود روی این کار.

تعریف می کرد که یک روز سوار تاکسی می شود و کرایه را می پردازد .راننده بقیه پول را که برمی گرداند 20 سنت اضافه تر می دهد .
می گفت : چند دقیقه ای با خودم کلنجار رفتم که بیست سنت اضافه را برگردانم یا نه !
آخر سر بر خودم پیروز شدم و بیست سنت را پس دادم و گفتم آقا این را زیاد دادی ...
گذشت و به مقصد رسیدیم . 
موقع پیاده شدن راننده سرش را بیرون آورد و گفت آقا از شما ممنونم . 
پرسیدم بابت چی ؟
گفت می خواستم فردا بیایم مرکز شما و مسلمان شوم 
اما هنوز کمی مردد بودم . 
وقتی دیدم سوار ماشینم شدید خواستم شما را امتحان کنم . 
با خودم شرط کردم اگر بیست سنت را پس دادید بیایم . 
فردا خدمت می رسیم
تعریف می کرد : تمام وجودم دگرگون شد حالی شبیه غش به من دست داد . 
من مشغول خودم بودم در حالی که داشتم تمام اسلام را به بیست سنت می فروختم ...

این ماجرارا که شنیدم دیدم چقدر وضع ما مذهبی ها خطرناک است . شاید بد نباشد که به خودمان باز گردیم و ببینیم که روزی چند بار و به چه قیمتی تمام اعتقادات و مذهبمان را می فروشیم ؟!

 

منبع : بزرگترین وبلاگ مرجع داستان




:: بازدید از این مطلب : 274
|
امتیاز مطلب : 12
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 4
تاریخ انتشار : شنبه 11 شهریور 1391 | نظرات (1)
مطالب مرتبط با این پست
لیست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

[Comment_Avator]
سارا در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
سلام

صداقت همیشه ی وجه زیبایی داره ب نام آرامش .

داشتن آرامش یعنی درک همه ی زیبایی های زندگی .

خب باید قبول کنیم غالبا پسر از این جور کارا میکنن و ب صداقت و اعتماد دخترا دستبرد میزنن .

داستان زیبایی بود .

نمیدونم داستانا مال خودتونه یا نه ؟ اما مختصرو مفیدن .

موفق باشین دوست من !


💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران